Wednesday, October 04, 2006

جنگ عليه فراموشی

پاتريشيو گازمن - فرناندو سولانا

در این نوشته، مصاحبه ۱۱سپتامبر ۲۰۰۴ نشريه تله راما، با فرناندو سولانا و پاتريشيو گازمن -دو فيلم ساز برجسته امريکای لاتين- را می‌خوانيم.

* تله راما: چه پـُلــی مشابهت‌ های دو جانبه‌ی شيلی و آرژانتين را به هم مرتبط می‌سازد؟

- فرناندو سولانا: فیلم مستند "سالوادور آلنده" ساخته ی پاتريشيو گازمن و فیلم من به سختی قابل طبقه بندی کردن است. آن ها آثاری آزاد و مستقل هستند. در فیلم او [سالوادور آلنده]، لحظات عاطفی با وقایع تاریخی در هم آمیخته شده اند که بیش تر اندیشه ی یک شهروند شیلیایی را نشان می‌دهد تا یک بیوگرافی عینی و واقعی؛ وگرنه خیلی چیزها کم داشت...

- پاتريشيو گازمن: درسته. من فيلم [سالوادور آلنده] را از زبان شخص بازگو کردم، چرا که دوست داشتم خاطرات شخصی ام در مورد آلنده را به ياد بياورم. اين، ساختاری احساسی، متنوع، تاريخی و تاثير گذار است. من در آن زمان خيلی جوان بودم. در ميان جمعيت بودم و او روی بالکن بود. من شخصن آلنده را نشناختم؛ بنابراين مجبور به بهره گيری از ذهنياتم شدم. به اين ترتيب روايت محدود می‌شود، اما من اين ريسک را دوست دارم. فکر می‌کنم در اين فيلم، حضور آلنده کاملن محسوس است. من و فرناندو سولانا روش هایی مشابه را دنبال می‌کنیم. ایده هایی یک‌سان داریم؛ اما بیانمان خیلی متفاوت است. فیلم او، "قتل عام اجتماعی" [در ۲۰۰۴] رساله ای کاملن مستند، مستدل و افشاگرانه ی با عظمت از تراژدی آرژانتین است.

- فرناندو سولانا: من نمی خواستم یک «هجونامه» بسازم؛ بنابراین کمی در مسیر "ساعت دوزخ" اولین فیلم مستندم ماندم. آمریکای لاتین در آن زمان در جوش و خروش بود. قسمت اول از تبی معترض نشات می‌گرفت که به هیچ وجه در "قتل عام اجتماعی" یافت نمی‌شود. من این فیلم را به سرعت نساختم. این فیلم آمیزه ای از وقایع و تفکرات در مورد تاریخ می‌باشد. با ارزیابی سیاست نئولیبرال دهه ۹۰، به نظر می‌رسد که یک "قتل عام اجتماعی" واقعی صورت گرفته است.

* تله راما: آیا کشورهای امریکای لاتین در موقعیتی هستند تا با آن چه از آن ها در مورد تاریخ اخیرشان پنهان شده، آشتی کنند؟

- پاتريشيو گازمن: دوره ی گذار، کـُنــد و ناقص است. دوران آلنده، تعداد بیشماری موضوع، برای رُمان، نمایش نامه و فیلم مهیا ساخت. کـَند و کاو در این گذشته، یک ضرورت است. اما مطمعنن قشر سیاسی، عمیق شدن در چنین فعالیت ذهنی را نمی پسندند؛ بنابراین نارضایتی ِ جمعی ِ عظیمی به وجود می آید: آلنده نزدیک به پنج میلیون حامی داشت! ملتی عاشق. این مردم چه شدند؟ بسیاری از همکاران سابق آلنده، امروز در دولت، مشغول به کارند. سیاست مداران برای رهایی یافتن از پینوشه، با نظامیان سازش کرده اند و سعی دارند به سمت دموکراسی حرکت کنند. اکنون کشور از این نسیان، رنج می برد.

- فرناندو سولانا: بايد عليه فراموشی، جنگيد. چه کسی فراموش می کند؟ همه ی مردم. متوجه ايت. "کارلوس منم" در سال ۱۹۹۱، این جا بود، در پاریس؛ و دکترای افتخاری اش را از "سوربن" دریافت کرد! جامعه ی بین الملل از آرژانتین یک باند بازی واقعی ساخت، بدبختی ِ ملت ما، نتیجه ی، همین تاراج است. اقتصاد "نئولیبرال" که خواسته ی صندوق بین المللی پول (I.M.F) بود به اخراج میلیون ها نفر انجامید... از این به بعد آن ها چه می خورند؟ خاک! این تهاجم اقتصادی بیش تر از جنگ، کشته بر جای می گذارد. این ها همه جنایاتی است که بر علیه بشریت و در زمان صلح، انجام می شود.

* تله راما: استقبال از فیلم ها یتان چه طور بود؟

- فرناندو سولانا: در آرژانتین یک شوک واقعی بود. برخی به شدت از آن حمایت کردند، اما رسانه ها، تسلیم بازار فروش شدند. تلویزیون آن را نادیده گرفت؛ علاوه بر این در آن‌جا، سالن های سینما بسیار گران است. خوش‌بختانه، "قتل عام اجتماعی" در مجموعه سالن هایی معقول تر، در سالن های موسسه ی ملی سینما، پخش شد. وزیر آموزش و پرورش، آن را به عنوان یک فیلم موثر و جذاب آموزشی اعلام کرد. یک معلم توانست تقریبن مجانی شاگردانش را در چهارچوب یک برنامه ریزی تحصیلی به آن جا ببرد.

- پاتريشيو گازمن: در شيلی کاملن متفاوت است. هنوز در مورد سينما قانونی وجود ندارد و دولت، هيچ گاه، در انتشار يک فيلم مشارکت نمی کند، به‌طوری که "سالوادور آلنده" [۲۰۰۴] هيچ وقت اکران نشد. فيلم من، اولين فيلم مستند شيليايی، با گزينش رسمی در فستيوال کـَن است؛ اما سه توزيعکننده که در فستيوال حضور داشتند، فرصت بردن اين فيلم ها را برای اکران نداشتند! کانال های تلويزيون هيچ وقت، هيچ يک از مستندهای مرا نشان نداده است. من در نزاعی دايمی با آن ها هستم. هر ساله در سال‌روز مرگ آلنده، صحنه هايی از نبرد شيلی را می دزدند و با آن هر چيزی را که می خواهند، القا می کنند.

* تله راما: فکر می کنيد، کارگردانان ديگر نيز بتوانند راهی را که شما گشوده ايد، در پيش بگيرند؟

- پاتريشيو گازمن: نسل جديد کارگردانان شيليايی، جست و جويی دوباره برای يافتن ِ خاطراتشان را شروع کرده اند؛ مستندی راجع به جامعه، بازداشتگاهی که خودم هم در آن زندانی بودم، راجع به خواننده، "ويکتور خارا" که هواخواهان سياسی پينوشه او را کشتند و يا "پابلو نرودا" که او نيز از آلنده، حمايت می کرد... اين فيلم ها در شيلی، تنها در فستيوال فيلم های مستند که در سالن ِ کوچکی در سانتياگو آن را برگزار می کنم، به نمايش گذاشته می شوند. اين اعتراض، تنها رابطه ای است که با شيلی امروز دارم. من باز گشته ام تا در آن جا زندگی کنم.

فرناندو سولانا: در آرژانتين نيز، موج جديدی از مستند سازان ظهور يافته اند. در ابتدای دهه ی ۹۰، دانشجويان سينما رويايی جز تبديل شدن به تارانتينوی محلی نداشتند. فيلم ساختن از واقعيت قديمی شده بود! سپس بحران بر تحرکات اجتماعی، اين سنت مستند سازی قديمی را بيدار کرد. در کشور ما، سانسور، کارگردانان را به سوی به تصرف درآوردن واقعيت يعنی ربودن آن سوق می دهد؛ به اين صورت "قتل عام اجتماعی" يک مستند است؛ اما من هميشه گفته ام که اين، بزرگ ترين خيال پردازی من است؛ چرا که من در واقعيتی ساختگی، تخيلی، زنده‌گی می کرده ام. من مجبور بودم تا تلاشی برای شناسايی هويت و جست و جويی در واقعيت و تاريخ انجام بدهم.

* تله راما: و حالا؟

فرناندو سولانا: من در حال آماده سازی دومين مستندم هستم. راجع به آرژانتينی هايی که مقاومت کرده اند و در مقابل بيکاری و فقر ايستاده اند. اين فيلم از تجربيات محکم، سرگذشت ِ هم بستگی ها و دروغ های اجتماعی، تغذيه خواهد شد. اين دو فيلم با هم تصويری از آرژانتين به وجود خواهند آورد. بعد از اتمام آن، به موضوعی ديگر می پردازم.

پاتريشيو گازمن: اميدوارم به زودی مستندی ديگر، راجع به شيلی بسازم. من ميلی به پرداختن به موضوعی ديگر ندارم.

 زير نويس :

- نام چند فيلم از هر دو کارگردان در Filmography

- در نوشته بعدی، مجدد توضيحی درباره تقسيم بندی سينمای اول، دوم و سوم خواهم داد.

Posted by materialism at 14:55:37 | Permanent Link | Comments (0) |

Saturday, September 16, 2006

Third Cinema

   سينمای سوم

سينمايی است که خود را از الگوهای متعارف امريکايی و اروپايی رها ساخته است. سينمايی انقلابی و خودمحور که حقيقت را به شيوه خود می جويد، ولی در اصلاح مسايل نمی تواند به تنهايی تاثيرگذار باشد. فيلمی که با هژمونی حاکم همخوانی نداشته و با نيازهای آن در تضاد است. سينمای سوم بهانه ای تاثيرگذار برای گردهم آوردن مخاطب دارد و علاوه بر آن، پيام ايدئولوژيک خود را شامل می شود. با رسالت خاص خود همانند مستندهای زنده، ارايه دهنده شکل عريان حقيقت و بازآفريننده وقايع تاريخی اند. اخلاق‌گرا، گزارشی، سنجيده و با سند و مدرک.

در اين نگرش، به فيلم به عنوان ابزاری منفعل و بازخورنده وقايع نگريسته نمی شود، و آن را در بطن دگرگونی های اجتماعی و گواهی بر استقامت و بردباری قرار می دهد. مانند فيلم قتل عام اجتماعی (ساخته سولانا) يا فارنهايت ۱۱/۹ (ساخته مایکل مور)، فيلم‌هايی مردمی، که نـه بيانگر تعلقات روشنفکر معابانه و نـه متعلق به طبقات مرفه و نـه تجاری هستند. فيلم‌ساز بر تمام جوانب سينما تسلط دارد، و بر نکته خاصی تاکيد نمی‌کند. "مستند سازان بحران" در اين دسته قرار می‌گيرند.

پیروان سینمای اول: مردم عامی، کافه ها، باشگاه ها. مخاطبين سينمای دوم: سرگرم خواندن کتاب‌ها و مطالب انتقادی. سينمای سوم: توسط عمل گراها پيگيری می‌شود. مانند اتفاقات مونته ویدیوی آرژانتین، پس از نمایش ساعت کوره ها. توليدات سينمای سوم در مراکز فرهنگی، دانشگاه‌ها، اماکن مذهبی و مدارس نمايش داده می‌شوند و نمايش آن بستگی به اتفاقات فرهنگی-مذهبی دارد. بهانه ای است برای ملاقات و مذاکره، که مردم را برای بحث کردن و تبادل نظر، دور هم جمع می‌کند. فيلم پايان معلومی ندارد و ابزاری‌ست برای آموختن و دگرگونی در ارزش‌های مسلط. مسايل جهانی و منطقه ای و ملی در اين گونه فيلم‌ها به‌طور موشکافانه‌ای مورد بررسی و بازبينی قرار می‌گيرد. مردم با آشکار سازی حقايق پنهان شده، يعنی وجود احتمال تغيير و دگرگونی، شاهد نوعی سرگشتگی ابدی و تولدی دوباره می‌شوند. سينمای سوم نوعی سينمای ساختارشکن با تصويری از استعمار نو و جهان سوم، و تفسيری از جريان حقيقت و بازپس گيری واقعيت از اقسام تعاريف آن است.

به عقيده " گلوبر روشا " شرايط اقتصادی و سياسی امريکای جنوبی از يک سو باعث ضعف فلسفی، و از سويی ديگر منجر به هيجانات عصبی شده است. که سينمای نو، نشان دهنده اين است که خشونت، رفتاری طبيعی در قبال فقر و گرسنگی است. خشونتی که نه تنها بدوی نيست، بلکه سازنده و انقلابی است و چشم غرب استعمارگر را نسبت به استعمار می‌گشايد. از نظر روشا، استعمارگر فقط زمانی متوجه کار خود می‌شود که با هراس و ترس، قدرت فرهنگی را که نابود کرده از نزديک لمس کند. تا زمانی که جامعه استعمارشده به مبارزه برنخيزد، برده ای بيش نخواهد بود. واکنشی ساختار شکنانه اما منطقی که برای بيداری طبقه متوسط و تامل روشنفکری لازم است. برخلاف سینمای اول که صرفن سرگرم کننده است و علل را با تاکید بر معلول‌ها پنهان می‌کند و منجر به انفعال مخاطب مصرف کننده خود می‌شود، سينمای نو، حقيقت سيستم استعمارگر را به‌تصوير می‌کشد، و در تقابل با آن، در صدد آزاد سازی جامعه از قيد و بند کذبيات، و استثمار اقتصادی و فرهنگی با آگاه سازی از عواقب آن است.

از فيلم های دنيای مدرن که شايد از لحاظ زيبايی شناسی با ايدئولوژی "سینمای نو" قرابت دارد، می‌توان به فيل (گاس ون سان ۲۰۰۳)، داگويل (لارس وی. تریر ۲۰۰۳)، بولينگ برای کلمباين (مایکل مور ۲۰۰۲)، سرزمين تنعم (ویم وندرس ۲۰۰۴) و گروه هامبورگ (آنتونیو بیرد ۲۰۰۴) اشاره کرد.

مورسو روکانتن

 زير نويس :
- در نوشته بعدی مصاحبه خواندنی نشريه تله راما، را با دو فيلم ساز برجسته امريکای لاتين، پاتريشيو گازمن، و فرناندو سولانا، را خواهيم خواند.

Posted by materialism at 11:44:30 | Permanent Link | Comments (3) |

Thursday, September 07, 2006

First and Second Cinema

در اکتبر ۱۹۶۹، بيانيه ای توسط فرناندو سولانا - اکتاويو گتينو (دو فيلم‌ساز آرژانتينی) ارايه شد، که در سه قاره امريکای جنوبی، افريقا و آسيا منتشر گرديد. اين بيانيه، حاصل تجربه و مشارکت آن‌ها در " گروه سینمای آزاد " و ساخت فيلم راديکال ساعت کوره ها، فيلم چهار ساعته ای که در سه قسمت ساخته شد، است. فيلم با تيتراژی دراماتيک از بيداد و مقاومت در آرژانتين آغاز می‌شود، و آشکارا در صدد ارايه اثريست که با جريان اصلی سينما در تضاد است.

ساعت کوره ها، در زمانی که آرژانتين تحت سلطه حکومت ديکتاتوری نظامی مورد حمايت ايالات متحده بود، کاملن به‌صورت مخفی ساخته شد و در جاهايی غير از سالن‌های سينما اکران و مورد بحث منتقدانه قرار گرفت. فيلم و ساخت آن، فعاليتی کاملن سياسی و خودآگاه بود؛ اکران نيز از اين قاعده مستثنا نبود. هر نوبت نمايش فيلم، برای نخبگان و فعالان سياسی و دانشجويان دانشگاهها و... تبديل به جلسات بزرگی می‌شد که فيلم بخشی از آن بود و نه محور کار.

در اين بيانيه، سينما (با توجه به شرایط زمانی آن‌موقع) در سه دسته تفکيک و تاليف شده است.

در اين نوشته به دو دسته نخست می پردازیم.

   سينمای اول

سينمايی در انحصار سيستم سرمايه داری که صرفن جهت سرگرمی (مشتری مدار)، و نمايش در سالن‌های بزرگ، با استاندارد زمانی و آغاز و پايان مشخص است. اين سينما بيشتر به معلول می پردازد تا علت. آن‌ها سينمای گنگ و گيج کننده يا ضد تاريخی (ارزش گرایی) و تجاری را بنيان می‌کنند که در بهترين حالت، صرفن نظاره‌گر جريان زوال فرهنگی وبی عدالتی اجتماعی است. در اين نوع فيلم ها، نمونه خاصی از تلاش و مقاومت مردم جهان سوم را بر می‌گزينند و آن را دستمايه سرگرمی می سازند.

فرهنگ، هنر، علم و روند توليد، توزيع و نمايش فيلم، به‌روش هاليوودی است و پاسخ‌گوی منافع طبقه متوسط جامعه. در اينگونه فيلم ها تصوير واقعيت بر خود واقعيت برتری دارد. اين دنيای خيالی است که در آن تصاويری از دنيای مرفه غوطه‌ور در آسودگی، تعادل، عاقبت به‌خيری، نظم و شايسته پيشرفت را نشان می‌دهد. فيلم ايدئولوژی اين قشر را طوری بسط می‌دهد که مخاطب را تبديل به مصرف کننده ی صرف خود ساخته و او را از رسيدن به ايدئولوژی خاص خود باز می دارد. مخاطب اين نوع سينما فردی است منفعل و مصروف کننده. همان شکل هاليوودی و با نمونه های مشابه بسيار.

به‌عنوان مثال کلاه سبز (۱۹۶۸) نمونه ای از صدها فيلم هاليوودی است که به‌عنوان سينما ابزاری برای کاهش هراس امريکايی‌ها از جنگ ويتنام ساخته شد و برای ۲ساعت مخاطب را در تصاويری خوش نقش و نگار سرگرم کرد. سقوط بلک هاوک (۱۹۹۷) يا نمونه جديدتر آن فيلم سه پادشاه (۱۹۹۹) که با ارايه تصوير نامتعارفی به‌نفع سربازان امريکايی، به جنگ عراق می‌پردازد.

   سينمای دوم

از اين سينما که جايگزين سينمای اول است، به‌عنوان سينمای مولف ياد می‌کنند. در چنين فضايی، فيلم‌ساز آزاد است تا خارج از چارچوب ها، تعاريف خود را با بيانی غير معمول و نا متعارف اظهار نمايد.

تاکيد اين سينما بر فيلم‌ساز و خالق اثر است و به فيلم‌ساز اين اجازه را می‌دهد تا فراتر از معيارهای زبانی جلو رود. با اين حال، اگرچه اين سينما تقليد کننده نيست و انگيزه های باطنی را به گونه ای گنگ و نا مفهوم، به تاريکی می‌کشاند، اصالتن متمردانه است؛ و به‌نوعی تلاشی است برای خارج کردن فرهنگ از سلطه بيگانه. در دهه ۶۰ با تبيين " موج نو " به‌عنوان سينمای مولف، فيلم‌هايی نظير بی رمق (۱۹۶۰) اثر ژان لوک گدار، چهارصد ضربه (۱۹۵۹) اثر فرانسيس تروفات، به گونه ای نامتعارف ساخته شدند و راهی به‌غير از راه فيلم‌های معمولی وقت، در پيش گرفتند. البته، سينمای واضح آن‌ها دارای ذوق و زاويه ديد منحصر به‌فردی بود. به گفته گدار «فیلم‌ساز سینمای دوم، مانند زندانی محصور در قلعه است.» هر از گاهی بحث‌های آن‌ها، معمایی برای فيلم‌ساز ايجاد می‌کرد و برای توزيع و تعمين بودجه به جلب نظر موسسات سرمايه داری غربی، نظير کانال پلاس يا ميرا ماکس، اتکا می‌کردند.

مورسو روکانتن

 زير نويس :
- در نوشته بعدی به سینمای سوم خواهم پرداخت.

Posted by materialism at 17:07:17 | Permanent Link | Comments (1) |

Friday, August 18, 2006

دکتر ژیواگو

Name: Doctor Schiwago (Zhivago)
Written by: Boris Pasternak
Directed by: David Lean

در وبلاگی که مخصوص تاريخ هست (History Buff) در حال بررسی انقلاب روسيه هستم. در گوشه ای از آن متن، نوشته بودم "... کاملن مشخص هست که بد گویی های بوریس پاسترناک در رمان دکتر ژیواگو (که جایزه نوبل سال ۱۹۸۵ به آن اثر تعلق گرفت) اراجیف بی اساس و موهومی بوده که وی حتا در یخ گشیی های خروشچف، نتوانست برای دریافت جایزه از شوروی خارج شود. ..."
من از یکی از نظرات هایی که در حاشیه آن متن نوشته شد، به اين نتيجه رسيدم که درباره فیلم دکتر ژیواگو بايد بيشتر توضيح بدم. البته این احتمال که آن عزیز، به این خاطر متوجه تحریف تاریخ بودن فیلم نشده بوده، که اصلن نوشته ام را نخوانده، نظر اش را نوشته بوده، احتمال قويی هست. ولی دليل نمی شود که در اينجا درباره آن فیلم، توضيحی ندهم.

- تحریف چیست ؟

در فيلم می بينيم تعداد زیادی کارگر به شکل يک راهپيمايی مسالمت آمیز جلوی ساختمان مجلس دوما جمع می شوند، و سپس در حال برگشتن، سواره نظام به سمت مردم حمله می کند و چیزی در حدود ده - دوازده نفر زخمی یا کشته می شوند. در حالی که در زمان واقعه یک‌شنبه خونین (۲۲ ژانویه) مجلس مشورتی دوما وجود نداشته؛ و سربازان در مسیر راهپیمایی (به قصر زمستانی تزار) به طرف جمعیت آتش گشوده و جمعیت بسیار زیادی از کارگران در این واقعه کشته شدند نه مانند فيلم، تعداد اندکی در مسیر برگشت.

- تاریخ چیست‌؟

در ماه ژانویه سال ۱۹۰۵ خبر شکست خفت آور نیروهای تزار در جنگ با ژاپن و سقوط بندر "پرت آرتور" آتش نارضایی ها را در داخل روسیه دامن زد و نخستین موج اعتصابات کارگری در پایتخت آغاز شد. روز یک‌شنبه، بیست و دوم ژانویه، صد هزار کارگر اعتصابی، در یک راهپیمایی اعتراضی مسالمت آمیز به سوی کاخ زمستانی تزار حرکت کردند. آنان خواهان پذیرفتن نمایندگان خود از طرف تزار بودند. اما در نزدیکی کاخ زمستانی، قزاق ها و نیروی سواره نظام گارد امپراطوری، راه آنها را سد کردند و سربازان به طرف تظاهر کنندگان آتش گشودند. در این واقعه که به "یک‌شنبه خونین" معروف شد، بیش از ۱۳۰ نفر به قتل رسیدند. به موجب آمار رسمی که از طرف حکومت تزار اعلام شد ۹۲ نفر کشته و چند صد نفر زخمی شدند. ولی آماری که از طرف سازمان های کارگری و گروه‌های مخالف رژيم منتشر شد، تعداد کشته ها را چندين هزار نفر قلمداد می کرد. یک‌شنبه خونین، نقطه عطف مهمی در تاریخ روسیه بود و موجب اعتصاب در سراسر روسیه گشت. به‌طوری که از فوریه سال ۱۹۰۵ تا نوامبر همین سال، قریب سه میلیون کارگر در پایتخت و شهرهای بزرگ روسیه دست به اعتصاب زدند. تزار نيکولای دوم، در ۱۹ اوت ۱۹۰۵ (به توصیه عده ای از مشاوران خود) طی فرمانی تشکيل يک مجلس مشورتی به نام "دوما Douma" که قدرت قانونگذاری نداشت، را اعلام کرد و ۷۲ روز بعد، فرمان انحلال دوما را صادر نمود. در سال ۱۹۰۷ دومین مجلس دوما آغاز به کار کرد که تزار در ۱۶ ژوئن فرمان انحلال دومای دوم را نیز صادر کرد.

- تحریف چیست ؟

در فيلم از انقلاب فوریه ی ۱۹۱۷ و تا انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ چيزی ديده نمی شود. آنچنان اشاره ای به درخواست عمومی برای شروع مذاکرات صلح نمی شود. اصرار حکومت تزار (و همچنين دولت موقت) برای ادامه جنگ، در يک پيرمرد سوار بر اسب خلاصه شده است. در فیلم ضعف نيرو های نظامی روسيه، نه ضعف لوجيستيکی و نه ضعف فرماندهی نيست، بلکه دخالت "بلشويک Bolshevik" تلقين می شود!! حال آنکه حقيقت چيزی ديگر است.

- تاریخ چیست‌؟

شعار انقلابی دهقانان «نـان، زمـیـــن و صـلـــح» بود. صـلـــح، خواسته ای که در فيلم به آن پرداخته نمی شود. جنگ جهانی اول نيز نقطه عطفی در تاريخ روسيه بود. تزار در طول سه سال، پانزده ميليون نفر را به جبهه های جنگ فرستاد که بيش از ۹ ميليون نفر آن زخمی، کشته يا اسير شدند. مشکل روسيه در اين جنگ، علاوه بر ضعف فرماندهی، دخالت افراد ناآگاه به فنون نظامی در عمليات جنگی، تدارک تجهيزات و مواد عذايی بود (به اصطلاح نظامی ضعف لوجيستيکی). جبهه جنگ، هزاران کيلومتر با منابع تدارک نيروهای روسيه فاصله داشت و راه آهن روسيه کشش کافی برای رساندن ملزومات جنگی و مواد غذايی ميليون‌ها سرباز روسی را نداشت. مشکل ديگر تزار در جنگ، اختلاف شديد بين وزير جنگ (ژنرال سوخومیلانوف) و فرمانده کل قوای روسيه (گراندوک نیکلا نیکلایوویچ) بود؛ که سرانجام تزار گراندوک نيکلا برانگيخته را برکنار کرد و در ۱۴ سپتامبر ۱۹۱۵ تزار تصميم گرفت خودش فرماندهی قوای روسيه را در جنگ به‌عهده گرفت. در فوریه ی ۱۹۱۷ دولت موقت سوسیال دمکرات بر روی کار آمد. اما دولت موقت نیز با درخواست عمومی برای شروع مذاکرات صلح سر باز زد و به حضور و شرکت روسیه در جنگ ادامه داد. و سربازان هم‌چنان با پیشروی آلمان ها قتل عام می شدند.

- تحریف چیست ؟

در فيلم از دخالت مستقيم ساير کشورها در اينجاد جنگ داخلی، تنها به گفته شدن يک جمله اکتفا می شود! و در طول فيلم، جنگ داخلی را، پاک‌سازی دولت بلشويک نشان می دهد. و همچنين دلیل کاهش توليدات کشاورزی و محصولات صنعتی، ناياب شدن مواد سوختی و از کار افتادن قطار ها عنوان نمی شود.

- تاریخ چیست‌؟

گوشه ای از "بخش اول بررسی انقلاب روسیه" از وبلاگ History Buff :
... در پیآمد امضای قرار داد صلح لیتووسک و تقسیم دوباره مالکیت های اراضی، به گونه ای اجتناب ناپذیر، جنگی داخلی با ماهیتی بسیار خشونت آمیز درگرفت، که سرانجام بلشویکها در آن به پیروزی رسیدند. استقلال طلبان و ضد انقلابیون ارتشی معروف به ارتش سفید را تشکیل دادند، متفقين با اينکه هنوز به‌شدت گرفتار جنگ در جبهه غربی بودند، واحدهایی را برای متوقف ساختن ارتش سرخ به روسیه فرستادند. ایالات متحده نیز به دستور پرزیدنت ویلسون (Wilson) به این حرکت پیوست و پـانـزده هـزار سرباز آمریکایی را به سیبری روسیه فرستاد تا در محاصره اقتصادی شرکت کند و به تامین اسلحه برای نیروهای ضد بلشویک بپردازند. دولت بريتانيا، ويليام سامرست موام (W.S. Maugham) را در ماموريتی مخفی، با بودجه ای نا محدود، به پتروگراد فرستاد، دستور اين بود: "روسيه را در حالت جنگ نگهدارد و با كمك نيروهای دولتی، بلشويكها را از رسيدن به قدرت باز دارد". انگليسی‌ها به نفت قفقاز چشم طمع دوخته بودند، ژاپنی‌ها می خواستند سر پلی در خاور دور در خاک آسيا بيابند، فرانسوی‌ها به اوکراين و گندم آن طمع داشتند و امريکايی‌ها خواهان دست اندازی به اقتصاد سراسر روسيه بودند. اين کشور ها، همچنين با حمله به دره دون و سیبری، اسيران جنگی چک و اسلواک را نجات داده و عليه بلشويک‌ها تجهيز کردند. اما همانطور که قبلتر نیز نوشتم با وجود این مداخلات، ارتش سرخ پیروز شد. ولی اين پيروزی، لطمات و صدمات شديدی به روسيه وارد آورد. محاصره متفقين راه ورود هر نوع آذوقه از خارج را بسته بود. توليدات کشاورزی يک‌باره کاهش يافت و محصولات صنعتی به يک‌هفتم ميزان قبل از جنگ رسيد. مواد سوختی ناياب شد و قطار ها از کار افتادند. قحطی هفت ميليون نفر را از بين برد. ...

- چرا بعد از انقلاب اکتبر، جنگ داخلی رخ داد ؟

  ُرزا لوکزامبورگ جواب اين پرسش را داده:
خواست های انقلاب به تحقق دموکراسی سياسی محدود نشده و معطوف مساله ی حساس سیاست بین المللی، یعنی خواستاری صلح بلافاصله نیز شد. در عین حال انقلاب، توده ی ارتشی را نیز در بر می گرفت که خواستار همین صلح بلافاصله بودند. و همچنین توده های دهقانی را شامل می شد که مساله ی ارضی را مطرح می کردند. و این مساله ارضی، از ۱۹۰۵ به بعد، همواره یکی از محورهای اصلی ی انقلاب شمرده می شد. پس، انقلاب با دو خواست اساسی روبرو بود: «صلح بلافاصله» و «زمین»؛ و طبعن، همین دو خواست بودند که موجب شکاف داخلی در جبهه ی انقلابی نیز شدند. چرا که، از یکسو، خواستاری ی صلح بلافاصله در تخالف آشتی ناپذیر با تمایلات امپریالیستی بورژوازی لیبرال قرار داشت، که "کیلوکوف" سخن گوی آن بود، و از سوی دیگر، مساله ارضی چشم اندازی هولناک را در برابر شاخه ی دیگر بورژوازی، یعنی زمین داران محلی، قرار می داد، و در عین حال، نمایش گر حمله به نقطه ی ضعف کل طبقه ی مالک، یعنی اصل مقدس مالکیت خصوصی به طور اعم بود. بدین سان، در نخستین روز پس از پیروزی ی انقلاب، مبارزه ای درونی، بر حول دو مساله ی «صلح» و «زمین» آغاز شد. از یک‌سو بورژوازی ی لیبرال به تاکتيک «طول دادن» و «به روی خود نیاوردن» متوسل شد، و از سوی ديگر، توده های زحمتکش ارتشيان و دهقانان بيش از پيش بر فشار خود افزودند.
در اين نکته جای ترديد نيست که سرنوشت سوسيال دموکراسی ی جمهوری ی روسيه، به دو مساله ی صلح و زمين پيوند خورده بود. طبقات بورژوا، گرفتار در امواج طوفانی ی انقلاب و دوشادوش انقلابيون، تا پذيرش رژيم جمهوری راه آمده بودند. اما اکنون برای متوقف کردن انقلاب، به پشت سر نگريسته و در ميان مخالفان انقلاب به جستجوی پشتيبانی به منظور سازمان دادن به يک ضد انقلاب برخاسته بودند. يعنی آشکارترين نمونه های اين جرايان را بايد در قيام قزاق های "کالدین" عليه "پیترزبورگ" دانست. اگر اين حمله موفق می شد، نه تنهل دو مساله ی صلح و زمين منتفی بودند، بلکه در مورد آينده ی رژيم جمهوری نيز اميدی وجود نداشت. آينده ی گريزناپذير پی آمده از پس چنين واقعه ای [موفقیت قيام قزاق های کالدین]، بی شک ديکتاتوری ی نظامی بود و برقراری حکومت وحشت عليه پرولتاريا، و عاقبت، بازگشت سلطنت به روسيه.

- توضيح پايانی:

بيننده ی اين فيلم لازم است، در طول تماشای اين فيلم، به اين نکته که در سراسر فيلم دکتر ژیواگو، سعی می شود اطلاعات های زيادی (که خلاف حقيقت هستند) را به بيننده تلقين شود، توجه داشته باشد. مانند اين نکته که پايان شرکت روسيه در جنگ را، «خروج داوطلبانه ی نيرو های روسی» اعلام می کند و چيزی درباره امضای قرار داد صلح لیتووسک گفته نمی شود. و همچنين مانند اين نکته که پيش از انقلاب اکتبر، در روسیه چیزی به عنوان گرسنگی نبوده است!! حال آنکه اين نکته با هدف راهپيمايی آغاز فيلم کاملن در تضاد است! (و همچنین با حقیقت). در حالی که اکثر دهقان ها هر چقدر هم سخت تلاش می کردند، با کار توانفرسا روی زمین، شغل موقت در شهرهای اطراف و غیره، از فقر خود بکاهند، در بهبود شرایط خود موفقیت چندانی به دست نمی آوردند. قيمت يک جفت کفش معادل سه ماه دستمزد يک کارگر عادی بود. و در انتها شعار انقلابی دهقانان را که بیان کننده مصیبت آنها بوده، را مجدد مرور می کنیم.

« نـان » ، « زمـیـــن» ، « صـلـــح »

مورسو روکانتن

 زير نويس :
- در وبلاگ History Buff، به بررسی انقلاب روسیه ادامه خواهيم داد.

Posted by materialism at 07:33:45 | Permanent Link | Comments (3) |